زنگ زدم آرایشگاه ببینم کی وقت میشه وقت بگیرم. سمانه گفت خانم ط... یه دکلره داره. خودم دستم خالیه. گفتم پس نصف کارمو میام که زودتر انجام بدم، کار دیگمو فردا میام که خانم ط... انجام بده.چند ساعت بعد وقتم شد رفتم دیدم یکی نشسته کله ش پر از ورق فویل کارمو انجام دادم خانم ط... گفت اگه این زود تموم شد زنگ میزنم بهت گفتم من دارم میرم خرید، ببینیم چجوری میشه. ما رفتیم خریدامونو کردیم رفتیم خونه خوابیدیم.فرداش گفتم موهای اون خانومه چجوری شد؟ گفتن یه شکلاتی قشنگی درومد. و تا ۹ و نیم شب طول کشید!!!!انصافا اونهمه وقت و زحمت حداقل آخرش باید فسفریی، نارنجی مایل به بنفشی چیزی میشد!تازه دو وجبم نمیشد موهاش!من اگه یه وقت بخوام موهامو رنگ کنم فک کنم یه هفته باید برم آرایشگاه بخوابم
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
نمیدونم چرا یه سری هستن توی بلاگفا، که اسم و آدرس نمیذارن موقع کامنت دادن، مخصوصا وقتی پست جدید میذاری، عایا از خورده شدن میترسین؟ عایا از کتک خوردن میترسین؟ عایا از عزیمت به دنیای دیگر؟ عایا چی؟ برای شما برنامه ویژه ای داریم. یه لینک میذارم اینجا دیگه خیالت راحت میشه که هیچجوره شناسایی نمیشی و دیگه نمیتونم کاراگاه و جلاد استخدام کنم که از روی اسم الکی که گذاشتی شناساییت کنه و سرتو برام بیاره
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
صبح بعد از اونجایی که من کار داشتم چنتا جای دیگه رفتیم، دومیش یه فروشگاه بزرگ لوازم خونگی بود که برای اون سازمانی بود که《...》کار میکنه. رفتیم ببینیم چجوریه. من کیف نبرده بودم فقط گوشیم توی یه جیب پالتوم بود هندزفریم توی یه جیب دیگه. میخواستم جیبمو هم خالی کنم، کیس هندزفریمو نشون دادم گفتم اینو بذارم اینجا؟《...》گفت " آره بذار، اینجا امنه، بزنن هم خودیه " ینی از صب همش یادم میاد میخندم، خیلی حالتش باحال بود
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
سلام چطورین؟ دیروز رفته بودم بیرون وقتی برگشتم دیدم تلویزیون خاموشه و هیشکی فوتبال نمیبینه گفتم الان فوتباله، روشن کردن دیدیم ۹۰ دیقه گذشته دیقه اول وقت اضافه س. به خاطر نگاه مبارکم گل شد و خونه رفت هوا 《...》گفت حالا همسایه ها میگن ۹۰ دیقه هیچی نبود یه دفه چی شد
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
سلاااامآخر هفته خوش گذشت؟؟انشاءالله که خوش گذشته باشه زیادازونجاییکه کله صبح شنبه س و فقط خواب میچسبه، توی این پست این جواب تست تفننی که داده بودمو میذارم که به ارزش وجودی من پی ببرید.ضمن اینکه همین الان گوشی پیام داد که در هفته گذشته ۲ ساعت و ۲۱ دقیقه کمتر از هفته قبلش از گوشیم استفاده کردم. هرچند کاری براش نکرده بودم و اتفاقا خیلی وقتا صفه گوشیم الکی روشنه، ولی خب این نتیجه رو به همگی تبریک میگم اون تعدادی که به نظرشون مردم گریز و دور از اجتماعم رو زنده میخوام.
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
رزومه پرورش گیاه من دو تا کاکتوسه که خشک کردم
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی

چه عجب امروز سرد بود بیرون ![]()
زمستون مث اینکه کم کم داره دوزاریت میفته که اومدی
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
دیروز توی جمع یه صحبتی شد، با یکی که مرتبط بود با اساتید، و چون حوصله نداشتم برم اون یکی از آقایون استاد ترم قبل رو (که اتفاقا کم کسی نیست) پیدا کنم و بهش بگم، که دیگه اون رَوِشو این ترم پیش نگیره. (ینی چندروز پیش امتحان درسشو به خدا سپرده بودم). یهو یه انتقاد صریحی ازون استاده کردم. انگار بچه ها حرف دلشونو یکی زده باشه ریختن وسط. بعد هِی میخواستن توضیح بدن نمیتونستن، من یه جمله کوتاه صریح دیگه میگفتم، دوباره همینجوری، ینی میخندیدیماااااااا. عااااقااااا چرا نمیتونین رک باشین؟ البته منم تنظیماتم قابل تغییر توسط کاربر نیست وگرنه خیلی دوست داشتم زبون باز باشم
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
دیروز یه آدم برفی بی چشم و رو درست کردیم با عرض پوزش از وبلاگ عزیز و هرکی که خوند ðx9f¤xadصد ساله تو بلاگفام هنوز نمیدونم کاربرد این شکلکه رو دوس دارم ازش استفاده کنم یاد یه مکالمه با داداشم افتادم، یه خبری رو داداشم بهم داد بعد من یه سوال ازش پرسیدم جوابشو نمیدوست، یه ضرب المثل گفت من یه ضرب المثل دیگه، همینجوری ادامه. گفتم اون ضرب المثل که میگه دیگی که برا من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه رو خیلی دوست دارم ازش استفاده کنم ولی اصن موقعیتی پیش نمیاد داداشم در حال خنده گفت آخه واسه اینه که اون واسه آدمای خاص خودخواهِ ...... به کارشون میاد... حالا این شکلکه رو هم نمیدونمخعلی بی ادب شدم امروزا ! کسی کامنت گذاشت مواظب خودش باشه
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
چند روز پیش واسه اولین بار یه اتفاقی رو تجربه کردم، ینی انننقد ترس و استرس داشت حالا توی یه شهر دیگه مسافرت بودیم که این اتفاق افتاد، انگار باعث میشد استرسش بیشتر باشهولی تجربه جالبی بود مینویسم که یادم باشه. خانوم محمدی، یه خانوم پیییر و آرامش و خوش هیکل و محجبه، که حتی کسی میومد که جای نوه و نتیجه ش بود، جلوش چادر سر میکرد. و چقد زوووور داشت!!!!! ماشاءالله!!!!
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
شرط عشق است که گر یار بگوید که مَبین چشم خود را نهی انگشت که امر از یار است هر که را جان به رضای دل یاریست گرو، صبر بر ترک تمنای خودش ناچار است
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
سلاااام وبلاگ جون چه خبراااا؟ خوش میگذره؟ چیکار میکنی اینجا بدون من؟ چند روز دیگه تولدته ها! یه تغییری نکردی؟ فال نداشتی؟
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی
یکی از دوستای《...》از روز اول یا دوم عید همشششش زنگ میزنه که با خونواده بیان خونمون عید دیدنی، یا خونه نبودیم یا مهمون داشتیم یا دیر زنگ میزدن یا دیر میدیدیم که زنگ زدن، یاااا......بالاخره دیروز به موقع زنگ زدن و کاری نداشتیم و ... موفق شدن شب بیان.بچهشون دو سالشه، اسمش "رادین" هم...ح... خیلی درباره کلمه ها فکر میکنه، وقتی رفته بودن با خودش فکر میکرد، خیلی جدی میگفت کلمه "رادین" شبیه کلمه "رادیو"هخدایی بچه گناه داره لعنتیا اینا چه اسماییه بااینکه چندمین بار بود پسرشونو میدیدم ولی نمیتونم راحت صداش کنم احساس میکنم با یه شیء صحبت میکنم اگه خونه همه رو اینقد پیگیر باشن حداقل شیش ماه اول سالو درگیر عیددیدنیَن خوش گذشت
برچسب:
نویسنده: هستی زارعی